! قلم ٬ کاغذ ٬ رادیو جوان و ... من
وقت رفتن که می شود دوباره لبریز می شوم از همان دلهره... وقت رفتن که می شود...حسرت روزهایی را می خورم که بودی و قدر نمی دانستم... وقت رفتن که می شود... هنوز نرفته بهانه می گیرم... هنوز نرفته دلم برایت هزار بار تنگ می شود هنوز نرفته... هنوز نرفته تنها می شوم... هنوز نرفته... ای کاش "فاصله " در لغت نامه جایی نداشت... کفش هایم جفت می شود و جاده مثل همیشه در پیش رو... دستم را می گیری و دوباره بهانه های همیشگی... "کاش می شد نمی رفتی ...نرو..." می روم ... و تو به این همه شجاعت من برای تحمل بی تو بودن...و به این همه منطقی بودنم غبطه می خوری...اما.... من... بی صدا...می روم... تا تو اشک هایم را نبینی... چرا که برای دوری از تو حتی یک لحظه...جتی یک لحظه...نه شجاعم...نه منطقی! اگرچه حضور سبز پررنگٍ نام نگارنده ی وبلاگ در همه جا (!) این را تا کنون انکار می نمود که به تازگی عضو شده ایم! زیرا شدت جان نثاری و فعالیت های مفید و موثر ما در راه رادیو جوان آنچنان بسی (!) بوده که تا امروز ۹/۹۹٪ دوستان می اندیشند که ما این همه مدت عضو بودیم!!! فی القصه می خواهیم فریاد بزنیم که : زین پس پررنگ تر از گذشته ما هم همچنان هستیم! و امیدوارم بعد از ۲ سال فعالیت کسی پیدا نشود که به اینجانب بگوید : تو یه روز یا یه هفته یا یه ماه عضو شدی!!! چرا که اینجانب با کمال اعتماد به نفس به پاس این همه رادیویی بودن خودم را عضو ۲ ساله ی حلقه می دانم! و از شما نیز شدیدا می خواهم مرا عضو ۲ ساله بدانید...و نشنیده گرفتن این فرموده ام (!) و تمام عواقب آن بر عهده ی خودتان می باشد! اما فارغ از هر گونه خشانت من اگر در مود رمانیتک بروم باید بگویم بنده علاوه بر برنامه های رادیو (البته در شنیدن رادیو بنده ۴-۳ ساله ام!!!)...اما علاوه بر آن با شما دوستان شنونده - اعضای حلقه - و وب های رادیو جوانی ها و ... بیشتر از ۲ سال است که...بعله! زندگی کرده ام... پ.ن۱:لینک گذاری در این وبلاگ به زودی فعال می شود!دوستان صبور باشید لطفا!!! پ.ن۲: متنی مربوط به موضوع جنبش حلقه ی وب رادیو جوان در ادامه ی مطلب از نگارنده ی وبلاگ! یه چند وقتیه از بعضی از آدمها نفرت پیدا کردم! یعنی همون...ساده تر اینه که...متنفر شدم...و نفرت هم...یعنی پایانِ بودن با همچین آدمایی!!! وقتی نگاه می کنم می بینم بعضی از آدمها انقدر منم منم می زنن و غرق "من" هستن که هیچ کس و جز خودشون و آدمهای به قول خودشون "هم سطح" خودشون نمی بینن!!! . . . با خودم فکر می کنم ای کاش دنیای اینجور آدمها از شیشه بود تا میشد با سنگ زد و شکست و راحت شد! اسمش حالا هر چی میخواد باشه...غرور یا خودخواهی...حرص یا لجبازی... هر چی هست فقط حسادت نیست! آدمایی که همیشه و در همه حال خودشونو "جدی" می گیرن و فکر می کنن تافته ی جدا بافته ان همون بهتر که دنیاشون از شیشه باشه تا بشه زد و شکست! به من فرصت بده گُم شم دوباره... توی آغوشِ بخشاینده ی تــــــو... و دیگر هیچ!
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت
2:42 توسط بهاره| |
سرانجام پس از سالها (!) فعالیت و جان نثاری در راه رضای رادیو جوان اینک امروز نگارنده ی این وبلاگ عضو حلقه ی رادیو جوان هم (تاکید بر هم!) شد!
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت
3:45 توسط بهاره| |
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت
14:57 توسط بهاره| |
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
0:29 توسط بهاره| |


